چرا بعضى حج تمتع را به فراموشى سپرده‏ اند

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا بعضى حج تمتع را به فراموشى سپرده‏ اند؟

حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد. (وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ‏). ( بقره – 196 ).

ظاهر آيه فوق اين است كه وظيفه كسانى كه مقيم در مكه نيستند، حج تمتع مى‏ باشد (حجى كه با عمره شروع مى‏ شود، و بعد از اتمام مراسم عمره از احرام بيرون مى‏ آيند، و مجددا براى حج احرام مى‏ بندند و مراسم حج را بجا مى‏ آورند) و هيچ گونه دليلى به نسخ اين آيه در دست نيست و روايات زيادى در كتب شيعه و اهل تسنن در اين زمينه نقل شده است از جمله محدثان معروفى از اهل سنت مانند " نسايى" در كتاب " سنن " خود، و " احمد " در كتاب " مسند " و " ابن ماجه " در " سنن "، و " بيهقى " در " سنن الكبرى "، و " ترمذى " در " صحيح " خود و " مسلم " نيز در كتاب معروف خود، روايات فراوانى در مورد حج تمتع نقل كرده‏ اند كه اين حكم نسخ نشده و تا روز قيامت باقى است.

بسيارى از فقهاى اهل سنت نيز آن را افضل انواع حج مى‏ دانند هر چند اجازه حج قران و افراد را در كنار آن مى‏ دهند (البته قران به همان معنى كه در بالا از فقهاى آنان نقل شد).

ولى در حديث معروفى كه از عمر نقل شده مى‏ خوانيم كه گفت: متعتان كانتا على عهد رسول اللَّه ص و انا انهى عنهما و اعاقب عليهما متعة النساء و متعة الحج "، " دو متعه در زمان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بود كه من از آن دو نهى مى‏ كنم و هر كس‏ بجا آورد مجازات مى‏ كنم متعه نساء و متعه حج. " (فخر رازى در ذيل آيه مورد بحث بعد از نقل اين حديث از عمر مى‏ گويد:

منظور از متعه حج اين است كه هر دو احرام (احرام حج و احرام عمره) را با هم جمع كند سپس نيت حج را فسخ كند و عمره بجا آورد و بعد از آن حج نمايد. ( تفسير كبير، جلد 5 صفحه 153 ).

بديهى است هيچ كس جز پيغمبر اكرم ص حق اعلام نسخ حكمى را ندارد و اصولا اين تعبير كه پيامبر ص چنين گفت و من چنين مى‏ گويم تعبيرى است كه براى هيچ كس قابل تحمل نمى‏ باشد مگر مى‏ توان فرمان پيامبر را زمين نهاد و به دنبال گفتار ديگران رفت اين غير قابل قبول است.

به هر حال امروز بسيارى از علماى اهل سنت حديث مزبور را رها كرده و حج تمتع را به عنوان افضل انواع حج پذيرفته و بر طبق آن عمل مى‏ كنند!.

 (تفسير نمونه، ج‏2، ص: 51 – 52)

اهميت حج در ميان وظايف اسلامى

بسم الله الرحمن الرحیم

اهميت حج در ميان وظايف اسلامى!
حج از مهم‏ترين عباداتى است كه در اسلام تشريع شده و داراى آثار و بركات فراوان و بى‏ شمارى است حج مايه عظمت اسلام، قوت دين و اتحاد مسلمين است حج مراسمى است كه پشت دشمنان را مى ‏لرزاند و هر سال خون تازه‏اى در عروق مسلمانان جارى مى ‏سازد.
حج همان عبادتى است كه امير مؤمنان آن را " پرچم " و شعار مهم اسلام ناميده و در وصيت خويش در آخرين ساعت عمرش فرموده:
" و اللَّه اللَّه فى بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا "، " خدا را خدا را ! در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام كه هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمى‏ شويد" . ( نهج البلاغه، كتاب 47 وصيت على ع به امام حسن و امام حسين ع. ) (و بلاى الهى شما را فرا خواهد گرفت).
اين جمله نيز از دشمنان اسلام معروف است كه مى ‏گويند: " ما دام كه حج رونق دارد ما بر آنها پيروز نمى ‏شويم " . ( نقل از كتاب " شبهات حول الاسلام " ).
يكى ديگر از دانشمندان مى ‏گويد: " واى به حال مسلمانان اگر معنى حج را در نيابند و واى به حال ديگران اگر معنى آن را دريابند " .
در حديث معروفى كه على (علیه السلام) در زمينه فلسفه احكام، طبق نقل نهج البلاغه حكمت 252 بيان فرموده نيز اشاره پر معنايى به اهميت حج شده است، مى‏ فرمايد: (فرض اللَّه الايمان تطهيرا من الشرك ... و الحج تقوية للدين‏ ) : " خداوند ايمان را وسيله پاك سازى مردم از شرك ... و حج را سبب قوت دين قرار داده است".  ( در بعضى از نسخ " نهج البلاغه" از جمله متن " ابن ابى الحديد" حديث فوق به همان صورت كه در بالا آورديم بيان شده ولى در بعضى نسخ ديگر " تقربة للدين " است كه مفهوم آن سبب نزديكى صفوف مسلمانان و وحدت امت اسلامى است.).
امام صادق علیه السلام می فرماید: لا يزال الدين قائما ما قامت الكعبة، " اسلام بر پا است تا زمانى كه كعبه بر پا است". ( وسائل الشيعه، جلد 8 صفحه 14" باب عدم جواز تعطيل الكعبة عن الحج" حديث 5 ).
(تفسير نمونه، ج‏2، ص: 48 – 49)

@mtpashaei

معنای نطفه در تفسیر قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع بحث : معنای نطفه در تفسیر قرآن

 

فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ (5)

خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ (6)

يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ (7) الطارق

5- انسان بايد نگاه كند كه از چه چيز آفريده شده؟!

6- از يك آب جهنده آفريده شده است.

7- آبى كه خارج مى‏شود از ميان" پشت" و" سينه‏ ها".

و بعد در توصيف ديگرى از اين آب مى‏ گويد:" خارج مى‏ شود از ميان صلب‏

و ترائب" (يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ‏).

" صلب" به معنى پشت است و اما " ترائب " جمع " تريبه" بنا بر مشهور ميان علماى لغت استخوان هاى بالاى سينه است، همان جا كه گردن‏بند روى آن قرار مى‏ گيرد، چنان كه اين منظور در لسان العرب مى‏ گويد: قال اهل اللغة اجمعون موضع القلادة من الصدر.

در عين حال معانى متعدد ديگرى نيز براى آن ذكر كرده است، از جمله اينكه " ترائب " به معنى قسمت پيش روى انسان است (در مقابل صلب كه پشت انسان است) يا اينكه " ترائب " به معنى دستها و پاها و چشمها است، يا اينكه مجموعه استخوانهاى سينه، و يا چهار دنده از طرف راست و چهار دنده از طرف چپ است.

به هر حال در اينكه منظور از " صلب "  و " ترائب " در اين آيه شريفه چيست؟.

در ميان مفسران گفتگوى بسيار است و تفسيرهاى فراوانى براى آن گفته‏اند از جمله:

1- " صلب " اشاره به خود مردان و " ترائب " اشاره به زنان است چرا كه مردان مظهر صلابت، و زنان مظهر لطافت و زينتند، بنا بر اين آيه اشاره به تركيب نطفه انسان از نطفه مرد و زن مى‏ كند در اصطلاح امروز " اسپر " و " اوول " ناميده مى‏ شود.

2- " صلب " اشاره به پشت مرد، و " ترائب " اشاره به سينه و قسمت هاى جلو بدن او است، بنا بر اين منظور نطفه مرد است كه از قسمت هاى درون شكم كه در ميان پشت و قسمت جلو قرار دارد خارج مى‏ شود.

3- منظور خروج جنين است از رحم زن كه ميان پشت و قسمت هاى جلو بدن او قرار گرفته است.

4- بعضى گفته‏ اند اين آيه اشاره به يك نكته دقيق علمى است كه اكتشافات‏ اخير از روى آن پرده برداشته و در عصر نزول قرآن مسلما از همه پنهان بود، و آن اينكه: نطفه از " بيضه " مرد و " تخمدان " زن گرفته مى‏ شود، و مطالعات دانشمندان جنين‏ شناسى نشان مى‏ دهد كه اين دو در ابتداى امر كه در جنين ظاهر مى‏ شوند در مجاورت كليه‏ ها قرار دارد، و تقريبا مقابل وسط ستون فقرات در ميان صلب (پشت) و ترائب (پائين‏ ترين دنده‏ هاى انسان) قرار گرفته، سپس با گذشت زمان و نمو اين دو عضو تدريجا از آن محل پائين مى‏ آيند، و هر كدام در موضع فعلى خود جاى مى‏ گيرد، و از آنجا كه پيدايش انسان از تركيب نطفه زن و مرد است، و محل اصلى اين دو در آغاز در ميان " صلب " و " ترائب " قرار دارد، قرآن چنين تعبيرى را انتخاب كرده، تعبيرى كه در آن روز براى هيچ كس شناخته شده نبود، و علم جنين‏ شناسى جديد پرده از روى آن برداشته است‏.

( تفسير مراغى . ج 30 صفحه 113).

به تعبير روشن تر بيضه مرد و تخمدان زن در آغاز پيدايش يعنى در آن هنگام كه مرد و زن خود در عالم جنين بودند در پشت آنها قرار داشت تقريبا محاذى وسط ستون فقرات بود، به طورى كه مى‏ توان گفت دستگاه نطفه‏ ساز مرد و دستگاه نطفه‏ ساز زن هر دو بين صلب و ترائب بودند، ولى تدريجا كه خلقت مرد و زن در شكم مادر كامل مى‏ شود از آنجا جدا شده و تدريجا به پائين مى‏ آيند، به طورى كه هنگام تولد بيضه مرد به خارج از شكم و در كنار آلت تناسلى قرار مى‏ گيرد، و تخمدان زن در مجاورت رحم.

ولى اشكال مهم اين تفسير اين است كه قرآن مى‏ گويد آن آب جهنده از ميان صلب و ترائب خارج مى‏ شود، يعنى به هنگام خروج آب از ميان اين دو مى‏ گذرد، در حالى كه طبق اين تفسير در حال خروج آب نطفه چنين نيست، بلكه دستگاه نطفه‏ ساز در آن موقعى كه خود در شكم مادر بود ميان صلب‏ و ترائب قرار داشت، از اين گذشته تفسير ترائب به آخرين دنده پائين خود خالى از بحث و گفتگو نيست.

5- منظور از اين جمله اين است كه منى در حقيقت از تمام اجزاى بدن انسان گرفته مى‏ شود، و لذا به هنگام خروج توأم با هيجان كلى بدن، و بعد از آن همراه با سستى تمام بدن است، بنا بر اين " صلب " و " ترائب " اشاره به تمام پشت و تمام پيش روى انسان مى‏ باشد.

6- بعضى نيز گفته‏ اند عمده‏ ترين عامل پيدايش منى " نخاع شوكى " است كه در پشت مرد و سپس قلب و كبد است كه يكى زير استخوان هاى سينه و ديگرى در ميان اين دو قرار دارد، و همين سبب شده كه تعبير ما بين " صلب " و " ترائب " براى آن انتخاب گردد.

ولى قبل از هر چيز بايد به اين نكته مهم براى حل مشكل توجه داشت كه در آيات فوق تنها سخن از نطفه مرد در ميان است، زيرا تعبير به " ماءٍ دافِقٍ‏ " (آب جهنده) در باره نطفه مرد صادق است نه زن، و همان است كه ضمير " يخرج " در آيه بعد به آن باز مى‏ گردد، و مى‏ گويد: " اين آب جهنده از ميان صلب و ترائب بيرون مى‏ آيد " .

روى اين حساب شركت دادن زن در اين بحث قرآنى مناسب به نظر نمى‏ رسد، بلكه مناسب ترين تعبير همان است كه گفته شود قرآن به يكى از دو جزء اصلى نطفه كه همان نطفه مرد است، و براى همه محسوس مى‏ باشد، اشاره كرده، و منظور از " صلب " و " ترائب " قسمت پشت و پيش روى انسان است، چرا كه آب نطفه مرد از ميان اين دو خارج مى‏ شود.  (در آيات ديگر قرآن نيز هنگامى كه سخن از آفرينش انسان از نطفه به ميان مى‏آيد بيشتر روى نطفه مرد كه امرى محسوس است تكيه شده (به آيات 46 نجم و 37 قيامت مراجعه شود).

اين تفسيرى است روشن و خالى از هر گونه پيچيدگى و هماهنگ با آنچه در كتب لغت در معنى اين دو واژه آمده است، در عين حال ممكن است حقيقت مهم ترى در اين آيه نيز نهفته باشد كه در حد علم امروز براى ما كشف نشده و اكتشافات دانشمندان در آينده پرده از روى آن برخواهد داشت.

(تفسير نمونه، آیت الله مکارم، ناصر، شیرازی. ج‏26، ص: 365 – 368 ) (ناشر: دار الكتب الإسلامية - مكان چاپ: تهران‏ - سال چاپ: 1374 ش‏ - نوبت چاپ: اول‏).

خاطره واقعه 17 شهریور سال 1357

بسم الله الرحمن الرحیم

سال 1357 تازه وارده بیست سالگی شده بودم، اگر چه در شهرری زندگی می کردم، ولی از دبیرستان خوارزمی تهران میدان انقلاب دیپلم را گرفتم و از حرکت پر شور انقلابی مردم بیشتر با خبر می شدم.

ماه مبارک رمضان شروع شده بود، تهران در ماه رمضان ملتهب شده بود و آبستن حوادث بزرگ، مردم، در پی آگاهی و حرکت انقلابی بودند.

روحانیون در منابر، مردم را به فساد شاه آگاه و اعلانیه های امام خمینی ره را به دست مردم می رسانند.

نماز عید فطر در قیطریه تهران توسط مرحوم شهید دکتر مفتح خوانده شد، و از همان قیطریه بزرگترین راهپیمایی قرن در تهران بوجود آمد.

قرار شد روز پنجشنبه هم راهپیمایی بزرگی در تهران اتفاق بیفتد.

خودم را به راهپیمایی عظیم 16 شهریور رسانم از میدان فردوسی تا میدان آزادی پیاده رفتم و در بازگشت بعلت نبودن وسیله نقلیه پیاده تا میدان انقلاب به منزل خواهر بازگشتم.

یکی از شعارهای که مردم را به راهپیمایی 17 شهریور دعوت می کرد، این بود، فردا صبح، 8 صبح، میدان ژاله.

صبح 17 شهریور به طرف میدان امام حسین ع و از آنجا پیاده تا میدان شهدا به راه افتادم.

هنوز ساعت 8  نشده بود، روبروی اداره برق با تظاهرات کنندگان اجتماع کردیم، بانوان وسط جمعیت قرار گرفته بودند، خیلی از افراد، زن و شوهر بودند.

یکی از افراد، شروع به سخنرانی نمود و در ضمن سخنانش بیان داشت، هر کس می خواهد برود، میدان را ترک کند، ما آنقدر اینجا می مانیم تا پیروز شویم.

به یاد سخنان امام حسین علیه السلام افتادم، که شب عاشورا فرمود: من بیعت را از شما برداشتم، هر کس می خواهد برود دست زن و بچه اش را بگیرد و از اینجا برود، پیش خود گفتم انقلاب احتیاج به خون دارد و خونهاست که می تواند موج راه بیندازد و هاهنگ انقلاب را تندتر کند.

بعد از درگیری ذهنی بین عقل و نفسم، عقل پیروز شد، پیش خود گفتم اگر مرگم فرا رسیده باشد، خداوند مرا در بین راه از بین می برد، و الا مرا نجات خواهد داد، ایستادم و قصد قربت نمودم.

ناگهان صدای شلیک گلوله های مسلسل، بگوش رسید ابتدا فکر کردم صدای گاز اشک آور است، ولی بعد از مشاهده افتادن تظاهرات کنندگان روی هم متوجه شدم که تیر و گلوله است.

به تبعیت از مردم، به عقب برگشته و روی آسفالت دراز کشیدم و مردم را که در حال به شهادت رسیدن بودند را مشاهده می کردم.

هر قدر تلاش کردم تا خود را حرکت دهم نتوانستم، به پهلوی خود نگاه کردم دیدم پیراهنم سرخ شده است، تازه دانستم که تیر خودم و پاهایم از کار افتاده و فلج شدم.

عداه ای از افراد که به قهوه خانه فرار کرده بودند، آمدند و مرا به بیمارستان سوانح سوختگی ( شهید معیری ) روبروی مجلس بردند، اولین نفری بودم که به بیمارستان رسیدم.

تیر از ناحیه پهلو عبور و از کنار کمر خارج شده بود، و به نخاع، مهره ها، شش و ریه آسیب زده بود.

بعد از پیوند رگهای نخاع به پا، عصب پا فعال شد، و از فلج شدن نجات یافتم.

در پایان درود به روان پاک همه شهیدان خصوصا شهدای 17 شهریور پیشقراولان انقلاب اسلامی نثار می فرستم.

 

 

مشعر الحرام، چشمه حیات بخش

بسم الله الرحمن الرحیم

مشعر الحرام، چشمه حیات بخش

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ . (بقره / 198).

ترجمه :  گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگارتان (و از منافع اقتصادى در ايام حج) طلب كنيد (كه يكى از منافع حج، پى‏ريزى يك اقتصاد صحيح است). و هنگامى كه از" عرفات" كوچ كرديد، خدا را نزد" مشعر الحرام" ياد كنيد! او را ياد كنيد همان طور كه شما را هدايت نمود و قطعا شما پيش از اين، از گمراهان بوديد.

 

مهمانان خدا بعد از وقوف در عرفات و پاک شدن از گناهان، بعد از غروب آفتاب  به سمت مشعرالحرام می روند.

بعد از طی مسیر هفت کیلومتری به طرف مکه وارد مشعرالحرام شده و در آنجا مشغول مناجات با خداوند متعال می شوند، و بعد از نماز صبح نیت وقوف در مشعر الحرام می کنند،  و بعد از طلوع آفتاب از مشعرالحرام خارج و وارد سرزمین مِنی می شوند. (مناسک حج مراجع)

چون وقوف در مشعرالحرام شب و زمانش کوتاه است، اکثر حجاج فاقد خیمه هستند، و عده ای دارای خیمه بوده و در آن استراحت می نمایند.

مزدلفه، نام منطقه مشعرالحرام است، اما چرا به مشعرالحرام معروف است، بخاطر اینکه حجاج بعد از خارج شدن از حرم امن الهی، به شعور و بصیرت و بیداری دل رسیده اند، و دوباره خداوند آنان را وارد حرم امن خود نموده است، و بخاطر این نعمت خداوند می فرماید به یاد من باشید و شاکر ورود به درگاه الهی و مشعرالحرام باشید، و چون مشعرالحرام، داخل محدوده حرم امن الهی است، به آن مشعر الحرام گویند.

تفسیر : " فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ" كلمه (افضتم) از مصدر افاضه است، كه به معناى بيرون شدن دسته جمعى عده‏اى است از محلى كه بودند، پس آيه دلالت دارد بر اينكه وقوف به عرفات هم واجب است، هم چنان كه وقوف به مشعر الحرام كه همان مزدلفه باشد واجب است.

" وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ‏ ..." يعنى بياد خدا بيفتيد البته يادى كه با نعمت (هدايت او شما را) برابر و مانند باشد،چون شما قبل از اينكه او هدايت تان كند از گمراهان بوديد.

" ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ‏ ..." ظاهر اين آيه مى‏ رساند كه افاضه بر طبق سنت ديرينه‏ اى كه قريش داشتند واجب است، و مى‏ خواهد مخاطبين را در اين سنت ملحق به نياكان شان كند.

بنا بر اين آيه شريفه با روايتى كه مى‏ گويد: (قريش و هم سوگندان شان كه به عرف محلى حمس ناميده مى‏ شدند، وقوف به عرفات نمى‏ كردند، بلكه تنها به مزدلفه وقوف مى‏ كردند، و منطق شان اين بود كه ما اهل حرم نبايد از حرم خدا دور شويم، خداى تعالى در آيه بالا دستورشان داد كه شما هم مانند ساير مردم كوچ كنيد، از همان جايى كه آنان كوچ مى‏كنند، يعنى از عرفات) منطبق مى‏ شود و بنا بر اين ذكر اين حكم بعد از جمله:" فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ‏ ..."، و بكار بردن كلمه (ثم) كه بعديت را مى‏ رساند، در آن جمله براى اين است كه ترتيب ذكرى را رعايت كرده باشد، و در حقيقت گفتار به منزله استدراك است، و معنايش اين است كه احكام حج اين هايى بود كه ذكر شد، چيزى كه هست بر شما واجب است كه در كوچ كردن مانند ساير مردم از عرفات كوچ كنيد، نه از مزدلفه.

و بعضى از مفسرين گفته‏ اند: در اين دو آيه تقديم و تاخيرى شده، آيه اول را بايد بعد از آيه دوم نوشته باشند، يعنى اول نوشته باشند: (ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ‏، و سپس نوشته باشند: فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ‏ ...)" فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ‏ تا جمله‏ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً" اين آيه شريفه دعوت به ذكر خدا مى‏ كند، و در اين دعوت مبالغه نموده، مى‏ فرمايد: جا دارد كه حاجى حد اقل خدا را به قدر پدران خود به خاطر بياورد، و بلكه بيشتر، براى اينكه نعمت خدا نسبت به او كه به حكم آيه:" وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ" همان نعمت هدايت است، بزرگتر از نعمتى است كه پدران به آدمى داده‏ اند.

و بعضى از مفسرين گفته‏ اند: وجه اينكه در اين آيه سخن از پدران گفته اين است كه در جاهليت رسم بوده بعد از تمام كردن عمل حج ساعتى در منا توقف مى‏ كردند، و در آنجا به شعر و نثرى كه از پدران خود به يادگار داشتند بر ديگران فخر مى‏ فروختند، خداى تعالى در اين آيه مى‏ فرمايد: به جاى يادآورى از پدران خدا را ياد كنيد بلكه بيشتر و كاملتر از ياد پدران ياد كنيد.

" أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً" اين جمله اعراض از مطلب قبلى است و در نتيجه كلمه (او) معناى بلكه را مى‏ دهد، دراين جمله ذكر را متصف به شدت كرده، چون ذكر همانطور كه از نظر كميت و مقدار متصف به كثرت مى‏ شود، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده:" اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً" (سوره احزاب آيه 41).

و نيز فرموده: " وَ الذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً"  (سوره احزاب آيه 35).

 همچنين از نظر كيفيت متصف به شدت مى‏ شود چون ذكر، به معناى واقعيش منحصر در ذكر لفظى نيست بلكه امرى است مربوط به حضور قلب، و لفظ را هم اگر ذكر مى‏ گويند، از اين جهت است كه لفظ از معناى قلبى و ياد درونى حكايت مى‏ كند.

و چون چنين است هم اتصافش به كثرت از نظر موارد صحيح است، چون معنايش ياد خدا در غالب حالات است، هم چنان كه فرمود:" الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ" . آنان كه خدا را ياد مى‏ كنند در حال ايستاده و حال نشسته و حال به پهلو افتاده. (سوره آل عمران آيه 191).

و هم اتصافش به شدت در پاره‏اى از موارد صحيح است، و چون مورد آيه بطورى كه از آن استفاده مى‏ شود موردى است كه آدمى را از خدا بى‏خبر مى‏ كند، و ياد خدا را از دل مى‏ برد، لذا مناسب‏ تر آن بود ذكر را كه بدان امر مى‏ فرمايد به شدت توصيف كند، نه به كثرت و مطلب روشن است.

 (ترجمه تفسير الميزان، ج‏2، ص: 118 – 119)

 

 

عرفات سر زمین شناخت

بسم الله الرحمن الرحیم

عرفات

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ‏ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ  (بقره / 198)

گناهى بر شما نيست كه (به‏هنگام حج) به سراغ فضل پروردگارتان (وكسب و تجارت) برويد. پس چون از عرفات كوچ كرديد، خدا را در مشعرالحرام ياد كنيد، و او را ياد كنيد از آن روى كه شما را با آنكه پيش از آن از گمراهان بوديد، هدايت كرد.

حجاج روز هشتم ذی الحجه الحرام یا ترویه بعد از نماز صبح از مکه حرکت و سمت عرفات حرکت می کنند، البته بیشتر اهل سنت به تبعیت از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از طریق منی خود را به عرفات می رسانند تا ظهر عرفه در آنجا باشند، و عده ای دیگر از خارج منی با اتوبوس به عرفات می روند.

روز هشتم را روز ترویه می گفتند، ترویه به معنای آب کشیدن از چاه است، چون روز هشتم حجاج مشک های خود را از آب زمزم و چاه های مکه پر می کردند تا در عرفات و منی دچار کمبود آب نگردند.

بهترین زمان بستن احرام برای اعمال حج، بعد از نماز، پشت مقام حضرت ابراهیم علیه السلام در مسجد الحرام است، لذا حجاج صبح روز هشتم، مانند سیل خروشان، از مسجد الحرام، بطرف عرفات، از منی، به راه می افتند.

ولی کسانی که با اتوبوس به عرفات می روند، از همان هتل مکه، محرم شده و با اتوبوس به عرفات می روند.

عرفات، بيست كيلومترى شرق مكّه واقع شده است، که زائران بیت الله الحرام، از ظهر روز نهم تا غروب در آنجا وقوف کرده و بعد از غروب به طرف مشعر الحرام به راه می افتند.

واژه‏ى «عرفات» از «معرفت» به معناى محلّ شناخت است. در آنجا آدم وحوا عليهما السلام يكديگر را شناختند و به گناه خود اعتراف كردند. به فرموده امام صادق و امام باقر عليهما السلام جبرئيل در اين مكان به حضرت ابراهيم گفت: مناسك و وظايف خود را بشناس و فراگير. (كافى، ج 4، ص 207).

در حديث مى‏خوانيم: حضرت مهدى عليه السلام هر سال در عرفات حضور دارند. زمين عرفات خاطراتى از ناله‏ها و اشك‏هاى اولياى خدا دارد. در روايات مى‏خوانيم: غروب عرفه، خداوند تمام گناهان زائران خانه خود را مى‏بخشد. و براى روز عرفه دعاهاى خاصّى از امام حسين و امام سجاد عليهما السلام نقل شده است.

امام صادق عليه السلام فرمودند: يكى از آثار حج، تشكيل يك اجتماع بزرگ از مسلمانان نقاط مختلف جهان و نقل و انتقال انواع تجربيات مى‏باشد و زمينه‏ى انجام مبادلات تجارى و اقتصادى است. (وسائل، ج 8، ص 9).

" در زمان جاهليت هنگام مراسم حج هر گونه معامله و تجارت و باركشى و مسافربرى را گناه مى‏دانستند و حج كسانى را كه چنين مى‏كردند باطل مى‏شمردند.

آيه مورد بحث اين حكم جاهلى را بى ارزش و باطل اعلام كرد و فرمود هيچ مانعى ندارد كه در موسم حج از معامله و تجارت حلال كه بخشى از فضل خداوند بر بندگان است بهره گيريد و يا كار كنيد و از دست رنج خود استفاده كنيد.

اصولا گاهى اين تفكر كه در عصر جاهليت بوده در زمان ما نيز پيدا مى‏شود كه اين عبادت بزرگ يعنى حج بايد از هر گونه شائبه مادى خالص باشد ولى از آنجا كه اين مساله بسيارى از كارگران و كسانى كه تداركات و خدمات آن را انجام مى‏دهند اعم از راننده و خدمتگزار و طبيب و راهنما و ساير خدمتگزاران را گرفتار زحمت مى‏كند به علاوه مردم آن ديار مى‏توانند بسيارى از مشكلات اقتصادى را در موقع حج سامان بخشند اين تفكر مردود شمرده شده است و اينگونه اشخاص مى‏توانند ضمن خدمات خود مراسم حج را به جا آورند و از اين نظر در مضيقه نيفتند.

بلكه از اين بالاتر از منابع اسلامى به خوبى استفاده مى‏شود كه حج علاوه بر فلسفه مهم اخلاقى و تهذيب نفوس داراى فلسفه سياسى و فرهنگى و اقتصادى نيز هست.

هشام بن حكم مى‏گويد از امام صادق (علیه السلام) پرسيدم: ..."

فقلت له: ما العلة التي من اجلها كلف اللَّه العباد الحج و الطواف بالبيت فقال ... فجعل فيه الاجتماع من‏ الشرق و الغرب ليتعارفوا و لينزع كل قوم من التجارات من بلد الى بلد و لينتفع بذلك المكارى و الجمال ... و لو كان كل قوم انما يتكلمون على بلادهم و ما فيها هلكوا و خربت البلاد و سقطت الجلب و الارباح‏" : چرا خداوند مردم را به انجام حج و طواف خانه خود فرمان داده است؟

فرمود: " خداوند انسانها را آفريد ... و آنان را به عمل حج دستور داد كه اطاعت دين و مصالح دنياى آنان را در بر دارد در موسم حج مسلمانان از مشرق و مغرب گرد هم جمع مى‏شوند تا با يكديگر آشنا گردد و براى اين كه هر ملتى از تجارتها و فرآورده‏هاى اقتصادى ملتهاى ديگر استفاده كنند و به خاطر اينكه مسافران و حمل و نقل كنندگان در اين سفر با كرايه دادن وسيله‏هاى نقليه خود بهره ببرند. (و براى اينكه با آثار و اخبار پيغمبر ص آشنا گردند و اين آثار هم چنان زنده بماند و در دست فراموشى سپرده نشود) و اگر بنا باشد هر ملتى فقط درباره محيط خود سخن بگويند هلاك مى‏گردند و شهرها ويران مى‏شود و استفاده‏ها و منافع تجارتى از بين مى‏رود" (وسائل الشيعه، جلد 8، صفحه 8، كتاب الحج، ابواب وجوب الحج، باب 1 حديث 18). "

(تفسير نمونه، ج‏2، ص: 59)

 

 

 

 

حج کلاس بیداری و بصیرت

حج کلاس بیداری و بصیرت

همه ساله حجاج متمول و مستطیع راهی خانه خدا شده و در آن دیار ضمن انجام اعمال مناسک حج و آموزش احکام حج، از مسائل سیاسی و اجتماعی جهان آگاهی یافته و از اتفاقات پیش آمده با خبر می شود.
پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام خبر های مهم و اساسی رخداده و پیش روی را در زمان اعمال حج، در مکه، عرفات،  منی و یا بین راه بیان می کردند.
مانند، برائت از مشرکین و انتخاب ولایت و جانشینی امام علی علیه السلام و یا حرکت امام حسین علیه السلام به سمت کربلا و امر به معروف و نهی از منکر و تبلیغ احکام دین اسلام.
امام باقر علیه السلام همه ساله در منی یادآور وقایعه کربلا و مصائب آن می شدند، و به فرزندان خود وصیت نمودند، تا ده سال در سر زمین منی روضه خوانی برای مصائب امام حسین علیه السلام انجام دهند.
خواندن روضه و بازگو نمودن فضائل و مصائب امام حسین علیه السلام زنده نگهداشتن انقلاب و نهضت کربلای امام حسین علیه السلام است.
بجاست که حجاج عزیز و دوستداران اهل بیت در حین بیتوته نمودن در سر زمین مقدس منی یادآور انقلاب خونین کربلا باشند و به دیگر مسلمانان متذکر این حرکت عظیم گردند.

محمد تقی پاشایی
استاد حوزه علمیه قم
۱۳۹۶ / ۶ / ۷
مطابق با هفتم دی الحجه الحرام
سالروز شهادت امام باقر علیه السلام

@mtpashaei

آیات ولایت 23

قسمت 23

3. ارتباط اين آيه با قبل و بعد از آن چگونه است؟

بعضى از مفسّران براى كناره‏گيرى از واقعيّتى كه در اين آيه نهفته است، به عذر ديگرى متوسّل شده و آن اين كه: سياق آيات قبل و بعد، كه درباره اهل كتاب است، تناسبى با مسأله ولايت و خلافت و امامت ندارد، اين دوگانگى با بلاغت و فصاحت قرآن سازگار نيست. (تفسير المنار، جلد 6، صفحه 466.)

پاسخ: تمام كسانى كه با چگونگى جمع‏آورى آيات قرآن آشنا هستند مى‏دانند كه آيات قرآن تدريجاً و به مناسبتهاى مختلف نازل شده است، به همين دليل بسيار مى‏شود كه يك سوره درباره مسائل مختلفى سخن مى‏گويد، بخشى از آن درباره فلان «غزوه» است، بخشى ديگر درباره فلان «حكم و تشريع» اسلامى است، بخشى با «منافقين» سخن مى‏گويد، و بخشى با «مؤمنين»؛ مثلًا اگر سوره نور را مورد توجّه قرار دهيم، مى‏بينيم بخشهاى مختلفى دارد كه هر كدام ناظر به مطلبى است، از «توحيد» و «معاد» گرفته تا اجراى «حدّ زنا» و داستان «افْك» و مسائل مربوط به «منافقين» و «حجاب» و غير اينها (ساير سوره‏هاى طولانى قرآن نيز كم و بيش چنين است) هر چند در ميان مجموعه اجزاء يك سوره، پيوند كلّى و عام وجود دارد.

دليل اين تنوّع محتواى سوره همان است كه گفته شد: قرآن تدريجاً و بر حسب نيازها و ضرورتها و در وقايع مختلف نازل شده است، و هرگز به شكل يك كتاب كلاسيك نيست كه موضوع واحدى را، كه از پيش تعيين شده، دنبال كند.

(آيات ولايت در قرآن، آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى دام ظله‏ / صفحه 25 - 49 / چاپ قم / سال چاپ 1386 / نوبت چاپ سوم).

آیات ولایت 22

قسمت 22

يكى ديگر از شعرا، در مرثيه امام حسين، سالار شهيدان عليه السلام، مى‏گويد:

و تَانُّ نَفْسي لَلرُّبُوعِ وَ قَدْ غَدا بَيْتَ النَّبِيِّ مُقَطَّعُ الاطْنابِ بَيْتٌ لِآلِ الْمُصْطَفى فى كَرْبَلا ضَرَبُوهُ بَيْنَ أَباطِحٍ وَ رَوابي‏ ( الغدير، جلد 1، صفحه 255.)

جان من در آثارى كه از خانه‏هاى ويران‏شده پيامبر صلى الله عليه و آله باقى مانده ناله مى‏كند، از جمله خانه‏اى كه از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله در كربلا بود كه در ميان ابطح‏ها و رابيه‏ها برپا شده بود (ابطح به معنى شنزار، و رابيه به معنى تپّه بلند است).

و اشعار فراوان ديگر كه تعبير به‏ ابطح‏ يا اباطح‏ در آن آمده و به معنى آن منطقه خاص در مكّه نيست. كوتاه سخن اين كه، درست است كه يكى از معانى ابطح، نقطه‏اى در مكّه است، ولى معنى و مفهوم و مصداق ابطح، منحصر به آن نقطه نمى‏باشد.

 

آیات ولایت 21

قسمت 21

از جمله در اشعار معروفى كه «شهاب الدّين» (معروف به حيص و بيص). (نام او «سعد بن محمّد بن سعد بن صيفى تميمى» ملقّب به «شهاب الدّين» و معروف به «حيص و بيص» است. وى از فقهاى شافعى است و بهره فراوانى از علوم مختلف داشت، ولى در ادبيّات و شعر استادتر بود. در مورد اين كه: چرا معروف به حيص و بيص شد؟ نوشته‏اند: «روزى مردم را در سختى و تنگدستى ديد و گفت: ما لِلنَّاسِ فِي حَيْصٍ وَ بَيْصٍ؛ چه اتّفاقى رخ داده كه مردم در تشويش و گرفتارى و فرار و گريز واقع شده‏اند» از آن پس به اين عنوان معروف گشت. وى در سال 554 يا 574 يا 577 ه. ق وفات يافت و در مقابر قريش مدفون شد. (ريحانة الادب، جلد 2، صفحه 97).

در مرثيه اهل بيت عليه السلام سروده، از زبان آن بزرگواران خطاب به قاتلان آنها، چنين مى‏گويد:

ملكنا فكان العفو منا سجية

 

فلما ملكتم سال بالدم أبطح‏

و حللتم قتل الاسارى و طالما

 

غدونا عن الاسرى نعفوا و نصفح‏

(الغدير، جلد 1، صفحه 255).

 

ما حكومت كرديم (اشاره به پيروزى پيامبر صلى الله عليه و آله در مكّه است) و عفو، سجيّه و فطرت ما بود (فرمان عفو عمومى پيامبر) امّا هنگامى كه شما پيروز شديد خون از ابطح سرازير شد و شما قتل اسيران را حلال شمرديد، در حالى كه ما اسيران را مورد عفو قرار مى‏داديم.

و پر واضح است كه قتل بزرگان اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله غالباً در عراق و كربلا و كوفه و مدينه بود، و در ابطح مكّه هرگز خونى ريخته نشد، آرى بعضى از اهل بيت عليهم السلام در «فَخّ» كه حدود دو فرسخ از مكّه فاصله دارد شربت شهادت نوشيدند، در حالى كه ابطح در كنار مكّه است.

آیات ولایت 20

قسمت 20

با تفاوت مختصرى نقل كرده‏اند، مانند: «قرطبى» در تفسير معروفش‏. (تفسير قرطبى، جلد 10، صفحه 6757). و آلوسى در تفسير روح المعانى‏ (تفسير ثعلبى، جلد 29، صفحه 52. ) و أبو إسحاق ثعلبى در تفسيرش‏. (مطابق نقل نور الابصار شبلنجى، صفحه 71.)

علّامه امينى در كتاب الغدير، اين روايت را از سى نفر از علماى اهل سنّت (با ذكر مدرك و عين عبارت) نقل مى‏كند، (الغدير، جلد 1، صفحه 255.) از جمله: «سيره حلبى»؛ «فرائد السّمطين» حموينى؛ «درر السّمطين» شيخ محمّد زرندى؛ «السّراج المنير» شمس الدّين شافعى؛ «شرح جامع الصّغير» سيوطى؛ «تفسير غريب القرآن» حافظ ابو عبيد هروى؛ «تفسير شفاء الصّدور» أبو بكر نقّاش موصلى و كتابهاى ديگر.

بعضى از مفسّران يا محدّثانى كه فضائل على عليه السلام را با ناخشنودى مى‏پذيرند ايرادهاى مختلفى بر اين شأن نزول گرفته‏اند، مهمترين آن چهار اشكال زير است كه صاحب تفسير المنار و بعضى ديگر، بعد از نقل روايت فوق مطرح كرده‏اند:

ايراد اوّل- سوره‏ معارج‏ مكّى است، و تناسبى با داستان غدير خم ندارد.

پاسخ: مكّى بودن يك سوره دليل بر اين نيست كه تمام آيات آن در مكّه نازل شده است، سوره‏هاى متعدّدى در قرآن مجيد داريم كه به نام‏ «مكّى» ناميده شده و در همه قرآنها تحت عنوان مكّى نوشته شده است، ولى تعدادى از آيات آن در مدينه نازل شده، و بعكس سوره‏هايى در قرآن است كه تحت عنوان «مدنى» ثبت شده، ولى تعدادى از آيات آن در مكّه نازل گرديده است.

به عنوان مثال، سوره عنكبوت از سوره‏هاى مكّى است، در حالى كه ده آيه اوّل آن طبق گفته «طبرى» در تفسير معروفش، و همچنين «قرطبى» در تفسيرش و بعضى ديگر از دانشمندان، در مدينه نازل شده است. (تفسير طبرى، جزء 20، صفحه 86؛ و قرطبى، جزء 13، صفحه 323.)

همچنين هفت آيه اوّل سوره‏ كهف‏ كه به عنوان سوره‏ مكّى‏ شناخته شده طبق تفسير قرطبى و اتقان سيوطى در مدينه نازل شده است و موارد متعدّد ديگر. (براى آگاهى بيشتر، به جلد اوّل كتاب نفيس الغدير، صفحه 256 و 257 مراجعه فرمائيد.)

همان‏گونه كه سوره‏هايى به عنوان مدنى شمرده شده است در حالى كه آياتى از آن مكّى است، مانند سوره «مجادله» كه مطابق قول معروف «مدنى» است، ولى ده آيه اوّل آن، طبق تصريح بعضى از مفسّران، در مكّه نازل شده است. (تفسير ابى السّعود كه در حاشيه تفسير رازى نوشته شده، جزء 8، صفحه 148 و السّراج المنير، جلد 4، صفحه 310.)

كوتاه سخن اين كه، موارد فراوانى يافت مى‏شود كه سوره‏اى به عنوان مكّى يا مدنى معرّفى شده و در تفاسير و قرآنها بالاى آن همين عنوان را مى‏نويسند، در حالى كه بخشى از آيات آن در جاى ديگر نازل شده است.

بنابراين، هيچ مانعى ندارد كه سوره معارج نيز چنين باشد.

ايراد دوم- در اين حديث آمده است كه حارث بن نعمان در ابطح خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و مى‏دانيم ابطح نام درّه‏اى در مكّه است، و تناسبى با نزول آيه بعد از داستان غدير در بين راه مكّه و مدينه ندارد.

پاسخ: اوّلًا؛ تعبير به ابطح تنها در بعضى از روايات است، نه در همه روايات.

ثانياً؛ ابطح و بطحاء به معناى زمين شنزارى است كه سيل از آن جارى شود و در مدينه و جاهاى ديگر نيز مناطقى وجود دارد كه آن را ابطح يا بطحاء مى‏نامند، و جالب اين كه در اشعار عرب و روايات نيز كراراً به آن اشاره شده است.

آیات ولایت 19

قسمت 19

2. آياتى از سوره معارج در تأييد داستان غدير

بسيارى از مفسّران و راويان حديث، در ذيل آيات اوّليّه سوره معارج‏، (سئل سائل بعذاب واقع* للكافرين ليس له دافع* من اللَّه ذي المعارج؛ تقاضا كننده‏اى تقاضاى عذابى كرد كه به وقوع پيوست، اين عذاب مخصوص كافران است، و هيچ كس نمى‏تواند آن را دفع كند، از سوى خداوند ذى المعارج) شأن نزولى نقل كرده‏اند كه خلاصه‏اش چنين است:

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در غدير خم به خلافت منصوب كرد و درباره او فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»

چيزى نگذشت كه خبر آن در اطراف پيچيد، «نعمان بن حارث فهرى» كه از منافقان بود. (در بعضى از روايات «حارث بن نعمان» و در بعضى «نضر بن حارث» آمده است).

خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد:

تو به ما دستور دادى كه شهادت به يگانگى خدا، و رسالت تو بدهيم، ما هم شهادت داديم، سپس دستور به جهاد و حج و نماز و زكات دادى، همه اينها را پذيرفتيم، ولى به اينها راضى نشدى، تا اين كه اين جوان (اشاره به على عليه السلام) را به جانشينى خود منصوب كردى و گفتى: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاه فَعَلىٌّ مَوْلاهُ» آيا اين كار از ناحيه خودت بوده، يا از سوى خدا؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «قسم به خدايى كه معبودى جز او نيست، از ناحيه خدا است».

«نعمان بن حارث» روى برگرداند و گفت:

«خداوندا، اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است، سنگى از آسمان بر ما بباران!»

ناگهان سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و او را كشت. و اينجا بود كه آيه‏ «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل گشت.

آنچه در بالا آمد مطابق روايتى است كه در «مجمع البيان» از أبو القاسم حسكانى نقل شده است‏؛ (تفسير طبرى، جزء 20، صفحه 86؛ و قرطبى، جزء 13، صفحه 323).

همين مضمون را بسيارى از مفسّران اهل سنّت و راويان احاديث‏

 (3) مجمع البيان، جلد 9 و 10، صفحه 352.

 

آیات ولایت 18

قسمت 18

در تاريخ بغداد روايت فوق به اين صورت آمده:

بَخّ بَخّ لَكَ يا بْنَ أَبي طالِبٍ! أَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى‏ كُلِّ مُسْلِمٍ‏ . (تاريخ بغداد، جلد 7، صفحه 290).

آفرين، آفرين به تو اى فرزند ابو طالب! صبح كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مسلمانى هستى.

و در «فيض القدير» و «الصّواعق» آمده است كه اين تبريك را ابو بكر و عمر هر دو به على عليه السلام گفتند: «أَمْسَيْتَ يَا بْنَ أَبي طالِبٍ مَوْلا كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ». (فيض القدير، جلد 6، صفحه 217؛ الصّواعق، صفحه 107).

ناگفته پيداست دوستى ساده‏اى كه ميان همه مؤمنان با يكديگر است چنين تشريفاتى ندارد، و اين جز با ولايت به معنى خلافت سازگار نيست.

4- اشعارى كه از «حسّان بن ثابت» نقل كرديم با آن مضمون و محتواى بلند و آن تعبيرات صريح و روشن، نيز گواه ديگرى بر اين مدّعا است، و به اندازه كافى در اين مسأله گويا است (بار ديگر آن اشعار را مطالعه فرمائيد).

 

آیات ولایت 17

قسمت 17

2- جمله‏ «أَ لَسْتُ اوْلى‏ بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؛ آيا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و اولى‏ نيستم‏!» كه در بسيارى از متون اين روايت آمده است، هيچ تناسبى با بيان يك دوستى ساده ندارد، بلكه مى‏خواهد بگويد: «همان اولويّت و اختيارى كه من نسبت به شما دارم و پيشوا و سرپرست شما هستم، براى على عليه السلام ثابت است.» و هرگونه تفسيرى براى اين جمله، غير از آنچه گفته شد، دور از انصاف و واقع‏بينى است، مخصوصاً با توجّه به تعبير «بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ؛ از شما نسبت به شما اولى‏ هستم.»

3- تبريك‏هايى كه از سوى مردم در اين واقعه تاريخى به على عليه السلام گفته شد، مخصوصاً تبريكى كه «عمر» و «أبو بكر» به او گفتند، نشان مى‏دهد مسأله چيزى‏ جز مسأله نصب خلافت نبوده است كه در خور تبريك و تهنيت باشد؛ زيرا اعلام دوستى، كه براى همه مسلمانان بطور عموم ثابت است، تبريك ندارد.

در «مُسند» امام «احمد» آمده است: عمر بعد از آن بيانات پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام عرض كرد:

هَنيئاً يَا بْنَ أَبي طالِبٍ أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَيْتَ مَوْلى‏ كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ

گوارا باد بر تو اى فرزند أبي طالب! صبح كردى و شام كردى در حالى كه مولاى هر مرد و زن با ايمان هستى![1]

در تعبيرى كه فخر رازى در ذيل آيه‏ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ذكر كرده، مى‏خوانيم: عمر گفت: «هَنيئاً لَكَ أَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى‏ كُلِّ مُؤمِنِ وَ مُؤمِنَةٍ» مسندِ احمد، جلد 4، صفحه 281 (طبق نقل فضائل الخمسة، جلد 1، صفحه 432).

به اين ترتيب، عمر او را مولاى خود و مولاى همه مؤمنان مى‏شمرد.

 



 

آیات ولایت 16

قسمت 16

مباحث تكميلى‏

1. تفسير ولايت و مولى در حديث غدير

حديث متواتر غدير را اجمالًا دانستيم و جمله معروف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در همه كتب آمده است: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ‏» حقايق بسيارى را روشن مى‏سازد.

گرچه بسيارى از نويسندگان اهل سنّت اصرار دارند كه‏ «مولى» را در اينجا به معنى «دوست و يار و ياور» تفسير كنند، زيرا يكى از معانى معروف «مولى» همين است، ما هم قبول داريم كه يكى از معانى «مولى» دوست و يار و ياور است.

ولى قرائن متعدّدى در كار است كه نشان مى‏دهد «مولى» در حديث بالا به معنى‏ «ولى» و «سرپرست» و «رهبر» مى‏باشد؛ اين قرائن به طور فشرده چنين است:

1- مسأله دوستى على عليه السلام با همه مؤمنان، مطلب مخفى و پنهان و پيچيده‏اى نبود كه نياز به اين همه تأكيد و بيان داشته باشد، و احتياج به متوقّف ساختن آن قافله عظيم در وسط بيابان خشك و سوزان و خطبه خواندن و گرفتن اعترافهاى پى‏درپى از جمعيّت داشته باشد.

قرآن با صراحت مى‏گويد:

إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ اخْوَةٌ (سوره حجرات، آيه 10).

مؤمنان همه برادر يكديگرند.

و در جاى ديگر مى‏فرمايد:

وَ الْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اوْلِياءُ بَعْضٍ‏ (سوره توبه، آيه 71).

مردان مؤمن و زنان مؤمنه، ولىّ و يار يكديگرند.

خلاصه اين كه، اخوّت اسلامى و دوستى مسلمانان با يكديگر از بديهى‏ترين مسائل اسلامى است كه از آغاز اسلام وجود داشت و پيامبر صلى الله عليه و آله بارها آن را تبليغ كرد و بر آن تأكيد نهاد؛ بعلاوه، مسأله اخوّت مسأله‏اى نبوده كه با اين لحن داغ در آيه بيان شود و پيامبر صلى الله عليه و آله از افشاى آن خطرى احساس كند. (دقّت كنيد)

آیات ولایت 15

قسمت 15

و حسّان بن ثابت، شاعر معروف، از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواست كه به اين مناسبت اشعارى بسرايد؛ سپس اشعار معروف خود را چنين آغاز كرد:

يُنادِيْهِمْ يَوْمَ الْغَديرِ نَبيُّهُمْ بِخُمٍّ وَ اسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِياً

فَقالَ فَمَنْ مَوْلاكُمُ وَ نَبيِّكُمْ؟ فَقالُوا وَ لَمْ يَبْدُوا هُناكَ التَّعامِيا:

الهُكَ مَوْلانا وَ انْتَ نَبِيُّنا وَ لَمْ تَلْقِ مِنّا فى الْوَلايَةِ عاصِياً

فَقالَ لَهُ قُمْ يا عَلَىٌّ فَانَّنى رَضيتُكَ مِنْ بَعْدى اماماً وَ هادِياً

فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِيُّه فَكُونُوا لَهُ اتْباعَ صِدْقٍ مُوالِيا

هُناكَ دَعا اللّهُمَّ وَالِ وَلِيَّهُ وَ كُنْ لِلَّذى عادا عَلِيّاً مُعادِياً (اين اشعار را جمعى از بزرگان دانشمندان اهل تسنّن نقل كرده‏اند، كه از ميان آنها: حافظ «ابو نعيم اصفهانى» و حافظ «ابو سعيد سجستانى» و «خوارزمى مالكى» و حافظ « ابو عبد الله مرزبانى» و «گنجى شافعى» و جلال الدّين «سيوطى» و «سبط بن جوزى» و «صدر الدّين حموى» را مى‏توان نام برد).

يعنى:

پيامبرِ آنها در روز «غدير» در سرزمين «خم» به آنها ندا داد، و چه ندا دهنده گرانقدرى!.

فرمود: مولاى شما و پيامبر شما كيست؟ و آنها بدون چشم‏پوشى و اغماض صريحاً پاسخ گفتند:

خداى تو مولاى ماست و تو پيامبر مائى و ما از پذيرش ولايت تو سرپيچى نخواهيم كرد.

پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام گفت: برخيز، زيرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم».

و سپس فرمود: هر كس من مولا و رهبر اويم، اين مرد مولا و رهبر او است، پس شما همه از سر صدق و راستى از او پيروى كنيد.

در اين هنگام، پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: بار الها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار ....

اين بود خلاصه‏اى از حديث معروف غدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنّن و تشيّع آمده است.

 

آیات ولایت 14

قسمت 14

سپس فرمود:

أَلا فَلْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغائِبَ‏

آگاه باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند!

خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله به پايان رسيد، عرق از سر و روى پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و مردم فرو مى‏ريخت، و هنوز صفوف جمعيّت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله خواند:

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي ...

امروز آئين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم!

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

اللَّهُ أَكْبَرْ، اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى‏ اكْمالِ الدِّيْنِ وَ اتْمامِ النِّعْمَة وَ رِضَي الرَّبِّ بِرِسَالَتِي وَ الْوِلايَةِ لِعَليٍّ مِنْ بَعْدي‏

خداوند بزرگ است، همان خدائى كه آيين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از نبوّت و رسالت من و ولايت على پس از من راضى و خشنود گشت!

در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و على عليه السلام را به اين موقعيّت تبريك گفتند و از افراد سرشناسى كه به او تبريك گفتند، ابو بكر و عمر بودند، كه اين جمله را در حضور جمعيّت بر زبان جارى ساختند:

بَخّ بَخّ لَكَ يَا ابْنَ أَبي طالِبٍ أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَيْتَ مَوْلايَ وَ مَوْلا كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ

آفرين بر تو باد، آفرين بر تو باد، اى فرزند ابو طالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى!

در اين هنگام ابن عبّاس گفت: «به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند!»

 

 

آیات ولایت 13

 قسمت 13

در اينجا صداى پيامبر صلى الله عليه و آله رساتر و بلندتر شد و فرمود:

أَيُّهَا النّاسُ مَنْ أَوْلَى النّاسِ بِالمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏

چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!

گفتند:

خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله داناترند.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

خدا، مولا و رهبر من است، و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدّم).

سپس فرمود:

فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ‏

هر كس من مولا و رهبر او هستم، على، مولا و رهبر او است.

و اين سخن را سه بار و به گفته بعضى از راويان حديث، چهار بار تكرار كرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد:

اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ أَحِبّ مَنْ أَحَبَّهُ وَ ابْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَه وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ

خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن كسى كه او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد، يارانش را يارى كن، و آنها كه يارى‏اش را ترك كنند از يارى خويش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن!

 

آیات ولایت 12

قسمت 12

حضرت نخست حمد و سپاس پروردگار را به جا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:

من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما مى‏روم.

من مسئولم، شما هم مسئوليد.

شما درباره من چگونه شهادت مى‏دهيد؟

مردم صدا بلند كردند و گفتند:

نَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاكَ اللَّهُ خَيراً؛

ما گواهى مى‏دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خير خواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خير دهد.

سپس فرمود:

آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقّانيّت روز رستاخيز و بر انگيخته شدن مردگان در آن روز نمى‏دهيد؟!

همه گفتند: آرى، گواهى مى‏دهيم.

فرمود:

خداوندا گواه باش! ....

بار ديگر فرمود:

اى مردم! آيا صداى مرا مى‏شنويد؟ ...

گفتند: آرى!

و به دنبال آن، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمى‏شد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

... اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى‏گذارم چه خواهيد كرد!

يكى از ميان جمعيّت صدا زد: كدام دو چيز گرانمايه، يا رسول اللَّه؟!

پيامبر صلى الله عليه و آله بلا فاصله فرمود:

اوّل «ثقل اكبر» كتاب خداست، كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شماست، دست از دامان آن بر نداريد تا گمراه نشويد، و امّا دومين يادگار گرانقدر من «خاندان منند» و خداوند لطيفِ خبير به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك مى‏شويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.

ناگهان مردم ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله به اطراف خود نگاه كرد، گويا كسى را جستجو مى‏كند و همين كه چشمش به على عليه السلام افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكست‏ناپذير ارتش اسلام است.

 

آیات ولایت 11

قسمت 11

نه تنها مردم مدينه در اين سفر، پيامبر صلى الله عليه و آله را همراهى مى‏كردند، بلكه مسلمانان نقاط مختلف شبه جزيره عربستان نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند.

آفتاب حجاز بر كوهها و درّه‏ها آتش مى‏پاشيد، امّا شيرينى اين سفر روحانى بى‏نظير، همه چيز را آسان مى‏كرد.

ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جُحفه و سپس بيابانهاى خشك و سوزان‏ «غدير خم» از دور نمايان مى‏شد.

اينجا در حقيقت چهار راهى است كه مردم سرزمين حجاز را از هم جدا مى‏كند.

راهى به سوى مدينه در شمال، و راهى به سوى عراق در شرق، و راهى به سوى غرب و سرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش مى‏رود. و در همين جا بايد آخرين خاطره و مهمترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد، و مسلمانان با دريافت آخرين دستور، كه در حقيقت نقطه پايانى در مأموريّتهاى موفقيّت‏آميز پيامبر صلى الله عليه و آله بود، از هم جدا شوند.

روز پنج‏شنبه، سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عيد قربان مى‏گذشت؛ ناگهان از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله دستور توقّف به همراهان داده شد؛ مسلمانان با صداى بلند، آنهايى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند؛ خورشيد از خطّ نصف النّهار گذشت؛ مؤذّن پيامبر صلى الله عليه و آله با صداى‏ «اللَّه اكبر» مردم را به نماز ظهر دعوت كرد؛ مردم به سرعت آماده نماز مى‏شدند، امّا هوا بقدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند، در غير اين صورت ريگهاى داغ بيابان و اشعّه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مى‏كرد.

نه سايبانى در صحرا به چشم مى‏خورد و نه سبزه و گياه و درختى! جز تعدادى درخت لخت و عريان بيابانى، كه با گرما با سر سختى مبارزه مى‏كردند، چيزى ديده نمى‏شد.

جمعى به همين چند درخت پناه برده بودند؛ پارچه‏اى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر صلى الله عليه و آله ترتيب دادند، ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان مى‏خزيد و گرماى سوزان آفتاب را در زير آن پخش مى‏كرد.

نماز ظهر تمام شد.

مسلمانان تصميم داشتند فوراً به خيمه‏هاى كوچكى كه با خود حمل مى‏كردند پناهنده شوند، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اطّلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى، كه در ضمن خطبه مفصّلى بيان مى‏شد، خود را آماده كنند؛ كسانى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله فاصله داشتند نمى‏توانستند قيافه ملكوتى او را در لابه‏لاى جمعيّت مشاهده كنند، لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز آن قرار گرفت.

 

 

آیات ولایت 10

قسمت 10

محتواى روايات غدير

در اينجا فشرده جريان غدير را كه از مجموعه روايات فوق استفاده مى‏شود مى‏آوريم: (البتّه در بعضى از روايات، اين داستان بطور مفصّل و طولانى و در بعضى ديگر بصورت مختصر و كوتاه آمده و در بعضى تنها به گوشه‏اى از داستان و در بعضى به گوشه ديگر آن اشاره شده و از مجموع چنين استفاده مى‏شود كه:)

مراسم حجّة الوداع در آخرين سال عمر پيامبر صلى الله عليه و آله، با شكوه هر چه تمامتر، در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله به پايان رسيد؛ قلبها در هاله‏اى از روحانيّت فرو رفته بود، و لذّت معنوى اين عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعكاس داشت.

ياران پيامبر صلى الله عليه و آله كه عدد آنها فوق العاده زياد بود، از خوش‏حالى درك اين فيض‏ و سعادت بزرگ در پوست خود نمى‏گنجيدند. (بعضى تعداد همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله را 90 هزار و برخى 112 هزار و عدّه‏اى 120 هزار و بعضى 124 هزار نوشته‏اند).

آیات ولایت 9

قسمت 9

و از آنجا كه ورود در اين بحث بطور گسترده، ما را از روشى كه در اين كتاب داريم خارج مى‏كند، در مورد اسناد حديث و شأن نزول آيه به همين مقدار قناعت كرده، به سراغ محتواى حديث مى‏رويم و كسانى را كه مى‏خواهند مطالعه وسيع‏ترى روى اسناد حديث داشته باشند به كتابهاى زير ارجاع مى‏دهيم:

1- كتاب نفيس‏ الغدير، جلد اوّل.

2- احقاق الحقّ‏، نوشته علّامه بزرگوار قاضى نور اللَّه شوشترى با شروح مبسوط آيت اللَّه نجفى، جلد دوم و سوم و چهاردهم و بيستم.

3- المراجعات‏، نوشته مرحوم سيّد شرف الدّين عاملى.

4- عبقات الانوار، نوشته عالم بزرگوار مير حامد حسين هندى (بهتر اين است به خلاصه عبقات جلد 7 و 8 و 9 مراجعه شود).

5- دلائل الصّدق‏، نوشته عالم بزرگوار مرحوم مظفّر، جلد دوم.

 

آیات ولایت 8

قسمت 8

براى تكميل اين بحث، خلاصه‏اى از داستان غدير را به نقل از تفسير «پيام قرآن» در اينجا مى‏آوريم.

جريان غدير

از بحث گذشه بطور اجمال استفاده شد كه اين آيه مطابق شواهد بيشمار درباره على عليه السلام نازل شده است و رواياتى كه در اين زمينه در كتب معروف اهل سنّت- تا چه رسد به كتب شيعه- نقل شده بيش از آن است كه كسى بتواند آنها را انكار كند.

علاوه بر روايات فوق، روايات فراوان ديگرى داريم كه با صراحت مى‏گويد:

اين آيه در جريان غدير خم و خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله و معرّفى على عليه السلام به عنوان وصى و ولى نقل شده است و عدد آنها به مراتب بيش از روايات گذشته است تا آنجا كه محقّق بزرگ «علّامه امينى» در كتاب‏ «الغدير»، حديث غدير را از 110 نفر از صحابه و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله با اسناد و مدارك زنده نقل مى‏كند و همچنين از 84 نفر از تابعين‏ و 360 دانشمند و مؤلّف معروف اسلامى.

براى هر شخص بى‏نظر، با نگاهى به مجموعه اين اسناد و مدارك، يقين پيدا مى‏شود كه حديث غدير از قطعى ترين روايات اسلامى و مصداق روشنى از حديث متواتر است و براستى اگر كسى در تواتر آن شك كند، بايد به هيچ حديث متواترى اعتقاد نداشته باشد.

آیات ولایت 7

قسمت7

راه دوم: تفسير آيه تبليغ در سايه روايات‏ دومين راه براى تفسير آيه شريفه، كمك گرفتن از احاديث و رواياتى كه در شأن نزول آن وارده شده و نظريّات و آراء مفسّران و دانشمندان اسلامى و تاريخ اسلام است. عدّه زيادى از محدّثان صدر اسلام معتقدند كه آيه فوق در شأن امير مؤمنان على عليه السلام نازل شده است. از جمله اين دانشمندان: 1- «ابن عبّاس» راوى، مفسّر معروف و كاتب وحى، كه مورد قبول شيعه و اهل سنّت است. 2- «جابر بن عبد الله انصارى» چهره‏اى بسيار آشنا كه او نيز مورد قبول هر دو گروه مى‏باشد. 3- «ابو سعيد خدرى» از بزرگان اصحاب پيامبر كه بسيار مورد احترام است. 4- «عبد الله بن مسعود» يكى از نويسندگان وحى و از مفسّران قرآن كريم. 5- «أبو هريره» از راويان پركار مورد قبول اهل سنّت. 6 و 7- «حذيفه» و «براء بن عازب» دو تن از معاريف اصحاب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله. و جمعى ديگر از دانشمندان و ياران پيامبر معترفند كه آيه فوق پيرامون ولايت حضرت على عليه السلام نازل شده است. قابل توجّه اين كه، در مورد رواياتى كه بعضى از اشخاص فوق نقل كرده‏اند، طرق مختلفى وجود دارد؛ مثلًا روايت فوق با يازده طريق از ابن عبّاس و جابر بن عبد الله انصارى نقل شده است. در بين مفسّران اهل سنّت نيز عدّه‏اى روايت مربوط به ولايت امير مؤمنان عليه السلام را نقل كرده‏اند، كه مى‏توان به آقاى «سيوطى» در «الدّرّ المنثور، جلد دوم، صفحه 298» و «أبو الحسن واحدى نيشابورى» در «اسباب النّزول‏، صفحه 150» و «شيخ محمّد عبده» در «المنار، جلد ششم، صفحه 120» و «فخر رازى» در «تفسير كبير» و ساير تفاسير اشاره كرد. در اينجا براى نمونه فقط قسمتى از كلام فخر رازى را نقل مى‏كنيم: او، كه در ميان مفسّران اهل سنّت بى‏نظير است و تفسير قوى و مشروحى دارد و انسانى هوشيار و عالم است (هر چند تعصّب زيادى نيز دارد، كه بعضاً حجابى براى او شده است) پس از بيان نُه احتمال در تفسير آيه فوق، ولايت امير مؤمنان را به عنوان دهمين احتمال مطرح مى‏سازد. متن كلام فخر رازى به شرح زير است: نزلت الآية فى فضل علي بن أبي طالب و لما نزلت هذه الآية أخذ بيده و قال: من كنت مولاه فعلي مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه، فلقيه عمر فقال: هنيئاً لك يا بن أبي طالب! أصبحت مولاي و مولى كل مؤمن و مؤمنة ... ( التّفسير الكبير، جلد 11، صفحه 49). اين آيه در مورد علىّ بن أبي طالب نازل شده است. هنگامى كه اين آيه شريفه نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت (و بلند كرد) و فرمود: «هر كس كه من مولاى او هستم پس اين على هم مولى و رهبر اوست. پروردگارا! كسانى كه ولايت على را پذيرفته‏اند دوست بدار و كسانى كه با او به دشمنى‏ برخاسته‏اند، دشمن بدار!» سپس عمر با على عليه السلام ملاقات كرد و به آن حضرت عرض كرد: «اى فرزند ابو طالب! اين فضيلت و مقام بر تو مبارك باشد. تو از امروز مولا و رهبر من و همه مردان و زنان مسلمان شدى!» طبق آنچه در كتاب «شواهد التّنزيل‏» آمده، «زياد بن منذر» مى‏گويد: نزد امام باقر عليه السلام بودم، در حالى كه آن حضرت در گفتگو با مردم بود، شخصى از اهل بصره به نام «عثمان الاعشى» برخاست و گفت: اى فرزند رسول خدا، جانم به فدايت باد! از حسن بصرى پرسيدم كه اين آيه در مورد چه كسى نازل شده است؟ گفت: در مورد مردى، ولى نام او را مشخّص نكرد! (لطفاً شما بفرمائيد كه اين آيه در مورد چه كسى نازل شده است؟) امام فرمود: اگر مى‏خواست بگويد مى‏توانست نام او را بيان كند، ولى از ترس نگفته است (چون در دوران سياه بنى اميّه بوده، علاوه بر اين كه ميانه خوبى هم با امير مؤمنان على عليه السلام نداشته است) امّا من مى‏گويم ... هنگامى كه خداوند جان پيامبر صلى الله عليه و آله را در مقابل خطرات احتمالى تضمين كرد، آن حضرت دست علىّ بن أبي طالب عليه السلام را بلند كرد و او را به عنوان جانشين و خليفه خود معرّفى نمود. (شواهد التّنزيل، جلد 1، صفحه 191، حديث 248). نكته جالب توجّه اين كه، حاكم حسكانى نويسنده كتاب‏ شواهد التّنزيل‏ كه روايت فوق را نقل كرده از اهل سنّت است، همانگونه كه علماى ديگر اهل سنّت نيز روايت فوق را نقل كرده‏اند.

آیات ولایت 6

قسمت 6

سؤال: شايد منظور از مسأله مهمّى كه در اين آيه مطرح شده، خطر دو دشمن بزرگ اسلام و مسلمين، يهود و نصارى، است كه همواره در مقابل اسلام مى‏ايستادند و مانعى براى مسلمانان و پيشرفت اسلام محسوب مى‏شدند. در اين صورت آيا آيه ربطى به ولايت دارد؟

پاسخ: كسى كه كمترين آشنايى با تاريخ اسلام داشته باشد مى‏داند كه مسأله يهوديان و مسيحيان در سال دهم هجرت حل شده بود و طومار قبائل مختلف يهود، بنى قريظه، بنى النّضير، بنى قينقاع، يهوديان خيبر، و ساير يهوديان و

نصارى، درهم پيچيده شده بود و همه آنها يا تسليم مسلمانان شده و يا مجبور به هجرت گشته بودند؛ بنابراين، طبق آنچه در آيه 41 سوره مائده آمده است، ترس و بيم پيامبر صلى الله عليه و آله از مسلمانان و ايمان‏آورندگان بود، نه از بيگانگان از اسلام!

بدين جهت تفسير آيه به يهود و نصارى، تفسير ناسازگارى است، همان‏گونه كه هرگونه تفسيرى بجز تفسير بر ولايت امير مؤمنان علىّ بن أبي طالب عليه السلام متناسب با محتواى آيه ولايت نيست.

بنابراين، آيه شريفه مذكور با شرح و توضيحى كه در بالا آمد جواب محكم و مستدل و متين و دندانشكنى است به همه كسانى كه امامت و خلافت بلافصل حضرت علىّ بن أبي طالب عليه السلام را انكار مى‏كنند.

آیات ولایت 5

قسمت 5

تطبيق نشانه‏هاى سه‏گانه بر مسأله ولايت‏

مسأله جانشينى و ولايت امير المؤمنين عليه السلام‏ با نشانه‏هاى سه‏گانه‏اى كه در آيه تبليغ آمده است كاملًا انطباق دارد؛ زيرا:

اوّلًا: همان طور كه گذشت پيامبر صلى الله عليه و آله در طول عمر مباركش هيچ‏گاه مسأله خلافت و جانشينى پس از خويش را بطور رسمى و در اين مقياس وسيع مطرح نكرده بود و اين مسأله، تنها مسأله مهمّى بود كه تا آخرين سالهاى عمر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله زمين مانده بود.

ثانياً: در بين مسائل مختلف اسلامى، هيچ مسأله‏اى در حدّ و شأن نبوّت و همطراز و همسنگ آن و ادامه دهنده مسير نبوّت نمى‏باشد، بلكه مقام امامت است كه همرديف مقام نبوّت، و امام است كه انجام دهنده وظايف محوّله بر پيامبر است.

ثالثاً: از زمان طرح مسئله امامت و ولايت امير مؤمنان، مخالفتهاى متعدّدى بروز داده شد؛ حتّى در همان صحراى غدير، شخصى به حضور حضرت رسول صلى الله عليه و آله آمد و با حالت اعتراض به آن حضرت عرض كرد:

«اگر آنچه امروز گفته‏اى از ناحيه خداوند بوده است، از او بخواه عذابى بر من فرو فرستد و مرا نابود كند!» كه چنين شد و او نابود گشت. مشروح اين داستان در مباحث آينده خواهد آمد.

مخصوصاً اگر آيه 41 سوره مائده را كنار اين آيه بگذاريم مطلب روشن‏تر خواهد شد.

نتيجه اين كه، آيه شريفه فوق، با قطع نظر از روايات و اقوال و آراء مفسّران و آنچه در تاريخ آمده، دلالت بر ولايت امير مؤمنان، على عليه السلام دارد.

 

آیات ولایت 4

قسمت 4

 

راه اوّل: تفسير آيه با قطع نظر از شواهد ديگر

با تفكّر و تعمّق و دقّت در خود آيه شريفه و بدون كمك گرفتن از امور ديگر، پاسخ همه سؤالات روشن مى‏شود؛ به شرط آن كه منصفانه و به دور از تعصّب قضاوت كنيم؛ زيرا:

اوّلًا: آيه مورد بحث، آيه 67 سوره مائده است و مى‏دانيم كه سوره مائده آخرين سوره، (طبق روايتى، تمام اين سوره در حجّة الوداع، آخرين سفر حج پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) و در بين راه مكّه و مدينه بر آن حضرت نازل شده است. (المنار، جلد 6، صفحه 116)

يا از آخرين سوره‏هايى است كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل گشته است. يعنى اين آيه در سال دهم بعثت، در آخرين سال زندگى آن حضرت، و بعد از 23 سال تبليغ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است.

سؤال: راستى، چه چيزى پس از 23 سال و تا آخرين سالهاى عمر پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز بطور رسمى مطرح نشده است؟

آيا اين مسأله مهم مربوط به نماز است، در حالى كه مسلمانان بيش از 20 سال نماز مى‏خواندند؟

آيا مربوط به روزه است، در حالى كه روزه پس از هجرت واجب شد و قريب به 13 سال از تشريع آن مى‏گذشت؟

آيا مربوط به تشريع جهاد است، جهادى كه از سال دوم هجرت شروع شده بود؟

آيا در رابطه با حجّ است؟

پاسخ: نه! انصاف اين است كه مربوط به هيچ يك از امور مذكور نيست! بايد ديد كه بعد از 23 سال زحمت طاقتفرساى پيامبر صلى الله عليه و آله، چه مسأله مهمّى بر زمين مانده است؟

ثانياً: از آيه شريفه استفاده مى‏شود كه اين مأموريّت پيامبر صلى الله عليه و آله بقدرى مهم و خطير است كه همسنگ و همطراز نبوّت است. احتمالاتى كه برخى از دانشمندان داده‏اند و امورى كه در سطور قبل به آن اشاره شد هر چند مهم هستند، ولى هيچ‏ يك از آنها همطراز رسالت و نبوّت نمى‏باشد. بايد بينديشيم كه چه امر مهمّى كه همطراز رسالت است پس از 23 سال هنوز انجام نشده است؟

ثالثاً: ويژگى ديگر اين مأموريّت اين است كه عدّه‏اى با آن مخالفت مى‏كنند و مخالفت آنها بقدرى جدّى و شديد است كه حاضرند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را از سر راه بردارند، مسلمانان كه با نماز و روزه و حجّ و جهاد و مانند آن مخالفتى نداشته‏اند، پس حتماً اين مأموريّت، يك مسأله سياسى است و عدّه‏اى براى مخالفت با آن، كمر به مبارزه بسته‏اند و حاضرند در اين راه در مقابل پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هم بايستند!

و هنگامى كه تمام اين جهات را نظر مى‏گيريم و بيطرفانه و منصفانه بر روى آن مطالعه مى‏كنيم و بدور از تعصّب و لجاجت به قضاوت مى‏نشينيم، به چيزى جز مسأله ولايت و جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، كه در غدير خم به صورت رسمى مطرح شد نمى‏رسيم.

آرى! چيزى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تا سال آخر عمر شريفش بطور رسمى آن را بيان نكرده بود و همسنگ و همطراز رسالت و نبوّت خاتم الانبياء بود و عدّه زيادى براى مبارزه با آن هم قسم شده بودند و خداوند براى حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله در اجراى اين مأموريّت تضمين داده بود، همان مسأله مهم و سرنوشت‏ساز جانشينى پيامبر بود، زيرا هر چند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مسأله ولايت على عليه السلام را بارها مطرح كرده بود ولى به صورت رسمى و در حضور مسلمانان سراسر جهان بيان نشده بود؛ بدين جهت، اين مأموريّت عظيم و بزرگ به هنگام بازگشت آن حضرت از حجّة الوداع و در صحراى غدير خم به بهترين شكلى انجام شد و پيامبر صلى الله عليه و آله با معرفى على عليه السلام به عنوان جانشين خويش، رسالتش را تكميل كرد.

 

 

 

 

آیات ولایت 3

 قسمت 3

با تأمّل در مضمون و محتواى آيه فوق، در مى‏يابيم كه اين آيه از مطلب بسيار مهمّى خبر مى‏دهد؛ زيرا آيه شريفه با تأكيدات فراوان و بى‏سابقه‏اى همراه شده است:

1- آيه با خطاب‏ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» شروع مى‏شود، و همان طور كه گذشت اين خطاب نشانگر اهمّيّت و ويژگى خاصّ مطلب و موضوعى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر آن مورد خطاب واقع شده است.

2- كلمه‏ «بَلِّغْ» نشانه ديگرى بر ويژگى خاصّ مضمون آيه فوق است، زيرا:

اوّلًا: اين كلمه منحصر به فرداست و در سراسر قرآن فقط در اين آيه به كار رفته است.

ثانياً: به گفته «راغب» در كتاب «مفردات» اين كلمه تأكيد بيشترى نسبت به كلمه «أَبْلَغْ» دارد؛ زيرا هر چند اين كلمه نيز تنها در يك آيه قرآن آمده است‏، (سوره توبه، آيه 6).

ولى شايد در كلمه «بَلّغ» علاوه بر تأكيد، تكرار نيز نهفته باشد. يعنى اين مطلب آن قدر مهم است كه بايد حتماً آن را به مردم برسانى و براى آنها تكرار كنى.

(پيامبر صلى الله عليه و آله عملًا نيز چنين كرد، آن حضرت مسأله جانشينى حضرت على عليه السلام را از اوّلين روزهاى ظهور اسلام تا هنگام وفات بارها به مردم گوشزد كرد).

3- جمله‏ «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» شاهد سومى بر ويژگى خاصّ اين آيه است، مطلبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به ابلاغ آن شده است، اساس و ستون رسالت و نبوّت است؛ چرا كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به انجام نرساند، گوئيا نبوّت خويش را به انجام نرسانيده است!

4- تضمينى كه خداوند در اين آيه شريفه براى حفظ جان پيامبر صلى الله عليه و آله كرده و به او وعده محافظت در مقابل خطرات احتمالى داده، نشانه ديگرى بر بزرگى و اهمّيّت مضمون اين آيه مباركه است.

محتواى مأموريّت پيامبر صلى الله عليه و آله بقدرى سرنوشت‏ساز و مهم است كه احتمال خطرات جانى مى‏رود و واكنشهاى مختلف را بعيد نمى‏سازد؛ ولى خداوند پيامبرش را در مقابل تمام خطرات و ضررهاى احتمالى بيمه و ضمانت مى‏كند.

راستى مطلب مهمّى كه آيه تبليغ از آن خبر مى‏دهد چيست؟

مأموريّت مهمّ پيامبر اسلام كه احتياج به تضمين صريح الهى دارد كدام است؟

پيامبر صلى الله عليه و آله بايد چه مطلبى را به مردم بگويد كه مساوى با تمام رسالت اوست؟

خداوند از پيامبرش صلى الله عليه و آله چه چيزى را مى‏خواهد كه از سويى او را تهديد و از سوى ديگر وعده حفظ جانش را مى‏دهد؟

خلاصه اين كه: موضوع اين آيه با اين همه تأكيدهاى بى‏نظير و كم سابقه چيست؟

براى رسيدن به پاسخ اين سؤالات دو راه وجود دارد:

نخست تفكّر و تأمّل و دقّت در مضمون و محتواى خود آيه، با قطع نظر از تمام رواياتى كه از شيعه و سنّى در تفسير آن وارد شده و با صرف نظر از تاريخ و سخنان مفسّران.

ديگر اين كه آيه شريفه را در سايه احاديث و رواياتى كه در شأن نزول آن وارد شده تفسير كنيم.

 

آیات ولایت 2

قسمت 2

شرح و تفسير

انتخاب جانشين نقطه پايان رسالت‏

«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ؛ اى رسول گرامى!»

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در قرآن مجيد با جملات مختلفى مورد خطاب قرار گرفته است؛ از جمله:

«يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ‏؛ اى جامه به خود پيچيده!» (سوره مزّمّل، آيه اوّل‏)

«يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ؛ اى جامه خواب به خود پيچيده (و در بستر آرميده)!». (سوره مدثر، آيه اوّل‏)

«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ*؛ اى پيامبر!». (اين خطاب در بيش از ده آيه قرآن تكرار شده است).

«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ*؛ اى پيامبر!»

خطاب اوّل و دوم اشاره به حالت خاصّ ظاهرى آن حضرت دارد، ولى خطاب سوم و چهارم اشاره به شأن معنوى و مقام الهى پيامبر صلى الله عليه و آله دارد. خطاب‏ يا أَيُّهَا النَّبِيُّ* بارها در قرآن مجيد تكرار شده است.

ولى خطاب‏ يا أَيُّهَا الرَّسُولُ تنها در دو آيه قران مجيد آمده است. يكى، آيه محلّ بحث و ديگرى آيه 48 سوره مائده كه متناسب با اين آيه شريفه است؛ و اين خطاب نشانگر اهمّيّت مطلبى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر آن مورد خطاب پروردگار عالم قرار گرفته است.

« بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏ »  (اى پيامبر ما!) مأموريّت ويژه‏اى كه خداوند بر عهده تو گذاشته است را انجام ده و آن را به مردم برسان!

اين مأموريّت جز تعيين جانشين نبوده است.

«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ‏» مأموريّت مورد اشاره بقدرى مهم و سرنوشت‏ساز است كه اگر آن را انجام ندهى و به مردم نرسانى، گويا رسالت پروردگارت را انجام نداده‏اى و زحمات بيست و سه‏ساله‏ات ناقص خواهد ماند!

البتّه روشن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه بر او نازل مى‏شد را به مردم مى‏رساند و براى آنها بيان مى‏كرد، ولى اين تعبير و لحن آيه بدان جهت است كه مردم به اهمّيّت ويژه و فوق‏العاده اين مطلب پى ببرند.

« وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ‏» از آنجا كه اين مأموريّت حسّاس و ويژه، خطراتى دارد و احتمال بروز واكنشهاى پنهان و آشكارى از سوى اشخاص ضعيف الايمان و منافق مى‏رود، لذا خداوند متعال حفظ جان پيامبر صلى الله عليه و آله را در برابر خطرات احتمالى تضمين مى‏كند.

« إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ » خداوند متعال هر چند كه همه را مشمول هدايت خود قرار مى‏دهد، امّا كسانى كه لجاجت كنند و با پافشارى‏هاى بيجا بر افكار و عقائد خود اصرار ورزند، شايسته هدايت نمى‏داند و آنها را هدايت نمى‏كند.

آیات ولایت 1

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت 1

آيه تبليغ‏

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ‏

اى پيامبر! آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملًا (به مردم) برسان؛ و اگر (اين كار را) نكنى رسالت او را انجام نداده‏اى. خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مى‏دارد و خداوند، جمعيّت كافران (لجوج) را هدايت نمى‏كند. «مائده /  67»

 

دورنماى بحث‏

اين آيه شريفه، كه به آيه تبليغ مشهور شده است، پيرامون مهمترين مسأله جهان اسلام، پس از مسأله نبوّت و پيامبرى، بحث مى‏كند و به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اواخر عمر شريفش، با اصرار فراوان، دستور مى‏دهد كه مسأله خلافت و جانشينى پس از خودش را با صراحت تمام با مردم در ميان بگذارد و تكليف مردم را از اين جهت روشن كند. در تفسير اين آيه، دانشمندان شيعه و سنّى مطالب مختلفى بيان داشته‏اند كه شرح آن خواهد آمد.

(آيات ولايت در قرآن، آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى دام ظله‏ / صفحه 25 - 49 / چاپ قم / سال چاپ 1386 / نوبت چاپ سوم).